شاید بارها شده که از خودتون این سوال رو بپرسید : خدایا چرا من ؟
بیشتر کی این سوال رو از خودتون میپرسید ؟
وقتی که خیلی خوشحالید و احساس خوشبختی می کنید ؟
یا وقتی که شکست می خورید و ناراحت می شید ؟ ( البته من اعتقاد دارم که هر شکست ما رو یک گام به پیروزی نزدیک می کنه چون یک راه غلط از لیست راههای سر راهمون حذف می شه . )
لطف کنید و تو قسمت نظرات بگین که در چه مواقعی بیشتر این سوال رو از شخص شخیص خودتون می پرسید .
اما یه داستان در همین مورد ، داستانی که امیدوارم یک بینش و دید عمیق به همه ی ما بده . داستانی که درس بزرگی به ما میده .
آرتور اشی ( Arthur Ashe ) قهرمان افسانه ای تنی س ویمبلدون در جریان یک عمل جراحی در سال 1983 به دلیل تزریق خون آلوده به بیماری ایدز مبتلا می شه و در بستر مرگ میفته...
Baron
سلام به همه
خیلی سری می رم سر اصل موضوع :
این داستانیه در مورد چگونگی تاسیس یکی از بزرگترین دانشگاه های جهان ، نتیجه گیری از این داستان باشه به عهده ی خودتون .
صدای سوت قطار از ایستگاه شهر بوستون شنیده می شد که خانم و آقایی ساده پوش با لباس هایی کاملا معمولی و شاید حتی نخ نما شده از قطار پیاده شدن و بدون هیچ قرار قبلی راهی دفتر رییس دانشگاه هاروارد شدند... Baron